حكيم زجاجى
178
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
65 يكى زآن دو عمر بن دينار بود * عطاى رباح دلافگار بود رها كرد از آن هر دو فرزانهدست * سه تن را بياورد و بر جا ببست سعيد و مجاهد سيم طلق پير * بماندند حيران و زار و اسير دو تن را موكل بر ايشان گماشت * بدانديش آزرم ياران نداشت چو رفتند نزد مدينه فراز * كشيده چنان رنج راه دراز 70 در آنجاى طلق دلاور بمرد * زمانه ز ناگه به خاكش سپرد از آنجا روان شد سعيد جبير * به منزل رسيدند نزديك دير يكى پير راهب در آن دير بود * شب آمد در آن دير رفتند زود سعيد دلاور برون كرد جاى * نشد اندر آن صومعه پاكراى به دو گفت راهب كه خيز اندر آى * به بيرون اين دير زاينپس مپاى 75 كه شير است بىمر در اين مرغزار * شب آيد شما را شود كارزار به جانت رسد زآن شريران گزند * بياى اندراين صومعه در ببند سعيد نوآيين بدان پير گفت * كه هرگز نخواهم در اين دير خفت اگر روزى شير گردد تنم * به خون جگر تر شود دامنم ز چنگ اجل چون توانم گريخت * بگفت اين و از ديده خونابه ريخت 80 چو بشنيد از او راهب پرهنر * به دير اندرون رفت و بربست در سرافراز راهب برآمد به بام * سعيد جبير آن دلاور همام ستاد از سر مهر دل در نماز * به جان گفت با پاك داننده راز برآمد خروشيدن شير نر * نجنبيد از جاى آن پرهنر چو آمد به نزديك فرزانه ، شير * به سجده درون بود مرد كبير 85 ببوييد او را و شد بازپس * فرو برد شير درنده نفس به يكجاى بنشسته شير عرين * سعيد دلافروز سر بر زمين دلاور چو برداشت از سجده سر * روان گشت از پيش او شير نر چو راهب چنان ديد ، آمد به زير * به نزديك آن نامدار دلير به پايش درافتاد و فرياد كرد * مسلمان شد آن راهب نيكمرد 90 چو شد روز آمد موكل برون * به نزد سعيد آن يل پرفسون به دو گفت كاى مرد بىمثل و يار * برو هركجا خواهى از هر كنار